«ظهور»، کتابی برای برونرفت از خرافات
میرزا آقا عسگری (مانی) میرزا آقا عسگری (مانی)

حکایت هوشنگ معینزاده و «امام زمان»

 

تاريخ نگارش : ۱۹ ارديبهشت۱٣٨٨


ایران درچرخشگاهِ فرهنگی دشواری به سر میبرد. پس از فرورفتن میهن ما در مرداب دین اسلام و فرهنگ تازیان، هرگونه تلاش سیاسی، نظامی و فرهنگی برای برونرفت از شکست سیاسی – فرهنگی در چهارده سدهی گذشته بینتیجه مانده است. تلاش ایرانیان برای دورزدن دین و فرهنگ اعراب، یا بهسازی محتوای آن موجب نهادینه شدن هرچه بیشتر اسلام بنیادگرا شد. شاخههای دینی مانند عرفان و صوفیگری نه تنها نتوانستند از اسلام ناب محمدی بگریزند، بل که به تعمیق و ماندگاری و گسترش آن یاری رساندند. ایجاد انواع فرقههای دینی با روکش اسلام که برخیهاشان برای گریز از «فرهنگ» غالبِ اعراب بود بینتیجه ماند. صدها فرقهی «حیدری» و «نعمتی» موجب تفرقهها، زدوخوردها، و کشتار بیشتر ایرانیان به دست خودشان شد. خونینترین و جاهلانهترین فرقه، فرقهی شیعه بود که از دوران قدرتیابی حکومتیاش در دوران صفویه تا به اکنون، بخشهائی گسترده از ایرانیان را در«جهل مرکب» فروبرده و پیامدهای خونین، ویرانگر و تحمیقگر آن را امروز در قدرتیابی سیاسی دوبارهی آن در ایران امروز میتوان دید. اساس تفکر این فرقه بر تولید خرافه، جعل احادیث، فساد معنوی و تحمیق تودههای ایرانی بوده و هست. شاخصترین این خرافات و جعلیات، تولید دروغ بزرگی با نام «امام زمان» بوده است. یک سناریوی فوقالعاده مضحک، اما ماندگار و ویرانگر. آخوندهای وارداتی از لبنان و دیگر سرزمینهای عربی باهمدستی ایرانیانی که روحیهی خود را پس از شکستهای پیاپی از اعراب، مغولها و ترکان از دست داده بودند پروژهی جعلی «امام مهدی» را پیاده کردند و به ایرانیان تلقین کردند که پسربچهی پنجسالهای که گویا درچاهی در سامره فرورفته برای نجات آنان «ظهور»خواهد کرد! بر اساس این پروژه، ایرانیان باید قرنها و شاید هزارهها، ستم و نکبت و تیرهبختی را تحمل کنند و چشم به راه «ظهور امام دوازدهم» باشند تا بیاید و جهان را در خون و شکنجه و ویرانی فروببرد و سرانجام، پیرواناش (شیعیان.ایرانیان) را خوشبخت نماید! هیچجای این پروژه با خرد و عقل همساز نیست. این بدترین و باورنکردنی سناریوئی است که تا کنون بهدست «بشر» نوشته شده و اکثریت یک ملت کهن مجری آن بوده است. با این همه، بیش از دوازده قرن است که میلیونها میلیون ایرانی برای صحنهی پایانی این سناریوی خونین که همانا «ظهور» باشد لحظهشماری کرده و میکنند. مردمی که روزی روزگاری مصدر قدرت، دانش، صنعت و ادبیات بودهاند، مردمی که روزگاری امپراتوریهای بزرگی درخاورزمین برپا کرده بودند، امروزه در شوهای مضحکی با نام «عاشورا و تاسوعا» با قمه و زنجیر بر سر و روی خود میزنند، خود را در حوضچههای گِل، گِل مالی میکنند، برسر و شانه و صورت خود گِل میمالند، نوحهخوانی و گریه و زاری میکنند، و برای فرارسیدن «انقلاب مهدی» سردر چاه «جمکران» فروبردهاند. آیا چنین مردمانی سحر و جادو شدهاند؟ آیا اینان «طلسم» شدهاند؟! آیا جادادن این «هویت جعلی» با نام «تشییع» در کالبد چنین مردمانی، برای نگهداشتن ابدی آنان در تباهی و تاریکی طراحی نشده است؟! از آن لایهی نازک و شکستنی ایرانیان دگراندیش و روشنبین که اینگونه خرافات را نپذیرفته و جان و مالشان را در راه افشاء این توطئه باختهاند بگذریم. چرا که آنان اگرچه در اندیشه نیرومند و نو بودند، اما «سیدها» و «آخوندهای وارداتی» و«آخوندهای تولید شده درایران» توانستهاند تودههای مردم را زیر خط دانائی و آگاهی نگهدارند و از همان تودهها لشگری جرار برای سرکوب آن لایهی نازکِ نواندیش ترتیب دهند. تماشای انبوه مردمانی که در«عاشورای حسینی» سیاه میپوشند و سیاه میاندیشند و خون خویش را بر سرتاپای خویش میافشانند چیز واقعا عجیب و غریبی است! آن هم درست در قرن بیست و یکم که دانش و آگاهی مردم متمدن جهان سر به کهکشانها کشانده است. تماشای تودههائی که برای ظهور آن بچهی ۵ سالهی عرب در خیابانها و مساجد ایران نعره میزنند، یقه میدرانند، روی مین میدوند و«نیروی استشهادی» (برای کشتار دگراندیشان ) تشکیل میدهند بسیار ترحمانگیز و شگفتیزا است. براستی ما کیستیم؟ چیستیم؟ در کجای جهل تاریخی به اسارت رفتهایم؟

وظیفهی روشناندیشان در این لجنزار فرهنگی و دینی چیست؟ وظیفهی روشنفکران، نویسندگان و شاعران در میان اینگونه مردم جادوشده و خرافهپیچ چیست؟ اینان چگونه میتوانند این کشور کهن و این مردم را - که روزی روزگاری سرشان به تنشان میارزیده و اکنون درلجنزاری متعفن فرورفتهاند - از تباهی و گمراهی برون آورند؟ بسیارانی بودهاند که در پردهبرداری از این سناریوی ضدایرانی، گفتهاند و نوشتهاند. اما برای خنثاکردن لشگر «روحانیون» عربزده و عربتبار، تلاشی هزارچندان لازم است. هنوزهم هستند بسیارانی که درکار دریدن پوست گوسفندی هستند که بر تن گرگ هار روحانیت و بنیادگرایان کشیده شده است. آیا اگر تلاشهای گذشته بیثمر یا کمثمر بودهاند، باید سکوت کنیم و خود نیز بخشی از آن «جهل مرکب» شویم؟ یا نه، باید با هر قیمتی که شده به ندای وجدان و آگاهی پاسخ دهیم و بکوشیم که آن «لشگر استشهادی» را که جان و امنیت جهانیان را در امروز و آینده تهدید میکند خنثا کنیم؟ اگر «روشنفکران» چنین نکنند، چه فرقی با تاریک فکران دارند؟

هوشنگ معین زاده یکی از روشنفکران شجاع و آگاه ایران امروز است. آگاه است، چرا که با همان «جهل مرکب» و تاریخی، با اسلام و شیعه درگیری فکری و روشنگرانه دارد. شجاع است زیرا اندیشههایش را مینویسد و با نام و نشان خودش منتشر میکند. او پشت نام مستعار پنهان نشده است. او روشنگریاش را در سمبولها و استعارههای عجیب و غریب پنهان نمیکند. رک و راست با کارگردانان «سناریوی امام زمان» و با خود «امام زمان» و با «خدای امام زمان» درگیرشده است. او یکی از وجدانهای بیدار و آگاه زمانهی ما است. از او کتابهای گوناگونی در افشاء خرافات دینی و اسلامی خواندهایم. بتازگی هم کتاب جانانهای از او را در دست داریم با نام «ظهور. حکایت من و امام زمان» که کتابی است خواندنی و ماندنی. بویژه برای همان تودههای پرشمار جادوشده و خودآزاری که ابزار پروژهی نابودی ایران با اسلام شدهاند. تردید ندارم که نه تنها روشنبینان امروز کار او را ارج مینهند، بل که آینده به او آفرینها خواهد گفت.

میتوان از دیدگاه نقد ادبی یا داستانپردازی، شیوهی پرداخت کتاب را به چالش کشید و آنجاهائی را که معین زاده بر اسب بالدار خیال شخصیت های مورد بحث اش را به کنش و واکنش وامیدارد زیر ذره بین گذاشت. مثلا ظهور «امام زمان» در پاریس، نطق او در جمکران در برابر هزاران هزار ایرانی (بدون حضور خبرنگاران و بازتاب آن در رسانه های جهان)، کشته شدن او با توطئۀ سران رژیم اسلامی در ایران، یا سفرهای او با پای پیاده به شهرها و روستاهای ایران و گفتگویش با مردم.

طراحی صحنه های داستان با واقعیت امروز ایران و جهان، همخوانی تنگاتنگی ندارد. حتا ممکن است خواننده ی کتاب در طول داستان، کم و بیش به «امام زمان» علاقمند شود و دلش برای او بسوزد! معین زاده، متفکر خوبی است اما داستان پرداز برجسته ای نیست. افشای واپسماندگی فرهنگی، ناگزیر ابزار و تکنیک مدرن را طلب میکند. طراحی کش و واکشها در داستان و شخصیت های کتاب «ظهور» با شیوه ی داستان نویسی مدرن و تکنیک های امروزین آن همخوان نیست.

البته معین زاده قصد نوشتن داستان یا رمان نداشته است اما از این شیوه در کتاب «ظهور» و کتابهای دیگرش به فراوانی بهره گرفته است و همین امر توجه خواننده را به امر پردازش و مهندسی ادبی ی کتاب هم جلب میکند. میتوان به نثر کتاب که یادآور نثرنویسی چنددهه پیشتر است انگشت گذاشت و موضوعات تکنیکی و ادبی ی دیگر را مطرح کرد. اما مهمترین گفتمان کتاب «ظهور» همانا نشان دادن گنداب خرافه است و شکستن هاله ی «تقدس» گرداگرد حقه بازی بزرگ آخوندی در ایران، یعنی پدیده ی «امام زمان» است. شجاعت معین زاده در به چالش کشیدن ذهنیت شیعه را باید ستود. مهم این است که چنین کتابهائی نوشته شوند و در دسترس توده های جادو شده و جن زده قرار گیرند شاید خواب تاریخی آنان اندکی بیاشوبد، فکر کنند، شک کنند، موافقت یا مخالفت کنند تا شاید سرانجام و در جریان یک سری داد و ستد فکری درازمدت، از دنیای خرافات به دنیای واقع بینی پای بگذارند. خواندن این کتاب و کتاب های دیگر معین زاده را باید بویژه به همان درماندگان در خرافه و دین و جادو توصیه کرد. این کتابی است برای آنها، خطاب به آنها و برای روشن کردن آنها.


May 22nd, 2009


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
معرفی و نقد کتب